#چراغونی_پارت_231
چيكارشون دارين... برين بچه ها برين زود بياين...
امين بعد از شنيدن حرف بابا به طرفم اومد... خوب ميدونستم كه مي خواد همراهم بياد
دستاي شهروز يكم محكم تر د وخيلي آروم گفت: امين بابا امشب نه ديگه
مسعود بين راه گرفتشو بغللش كرد و گفت: دايي يه بازي جديد ريختم تو لب تاب ميخواي يادت بدم ؟
بازم صداي آروم شهروز : قربون دايي...
و امينم يادش رفت كه ماماني داشته ميرفته بيرون كه خودشم ميخواسته همراهش بره... الهي بچم با يه لب تاب منو يادش رفت... البته نيش شهروز بيشتر شده بود.
***
_دستامو كه زير دستش رو دنده بود از دستش در آوردم گفتم :
اين چه كاري بود؟آبرومو بردي؟ ديدي من حتي نتونستم از كسي خدافظي كنم... تند تند اومدم بيرون... من از فردا نمي تونم سرمو بلند كنم تو خونه... مگه فردا رو از تو گرفتن؟ فردا هم ميتونستيم حرف بزنيم... اصلا مگه چه حرفي داشتي تو... واي شهروز وايـــــ....
_هيـــــــس
اصلا نفهميدم كي تو سربالاي جاده تاريك منتها به كوه ماشينو پارك كرد و كي شهروز روم خم شده و من تو آغوشش فرو رفتم...
لباي نيمه بازم همون طور موند دستام ناخداگاه بالا اومد رو قلبش ثابت موند... شايد اومده بودن كه شهروزو از خودم دورش كنم ولي وقتي به سي* نش رسيد همون جا موند بدون حركت...
romangram.com | @romangram_com