#چراغونی_پارت_230
_ چه حرفي ... خوب بگو همين الان؟
آروم تر گفت :حالا بيا بريم تو اتاقت من اونجا مي گم...
_نه زشته پيش بقيه ميدوني چه فكرايي ميكنن...
_ _ خوب ما هم كاري ميكنيم كه به فكرشون مربوط باشه ديگه... بريم...
لبامو گاز گرفتم... اين چي ميگه... نمي گم شوخي نداشتيم... دعوا نداشتيم... مسخره كردن هم ديگه نداشتيم... همشو داشتيم ولي اين بي حيايي رو نداشتيم ديگه...
خيره شده بود تو صورت رنگي رنگيه من... خدايا سفيد بودن خيلي بد ِ من الان شدم صورتي... همه مي خوان يه جوري رفتار كنن انگار متوجه من نيستن... ولي ميبينم دارن خودشونو كنترل ميكنن كه از رفتار هاي شهروز از خنده نتركن... نه تنها نذاشت كنترل كنن خودشونوبلكهبا حرفش فقط ولو نشدن كف فرش هاي سالن... كانلا جدي و بلند گفت:
_ ماشيتنم بنزين نداره من و مرسده ميريم بنزين ميزنيم... پاشو مرسده...
وااااي ... اين چي بود گفتي شهروز... اولين نفر سهيل به حرف اومد...
سهيل: قربون داداش واسه منم هست فردا ميخوام اين همه راه برم ماشينتو آوردي اونم ميتوني بري... بازم خنده جمع...
من ديگه مطمئنم لبو شدم...كارم از صورتي گذشته...
نفر بعديم عمو بود كه اين همه سال از دست شهروز تيكه شنيده بود مي خواست سر من بدبخت خالي كنه:
_آخ گفتي بابا... ماشين منم بنزينش تموم شده...
باز هم جمع خنديدن... بابا با محبت بهم لبخند زد و رو به بقيه گفت:
romangram.com | @romangram_com