#چراغونی_پارت_229
حاجي يه خوشبخت باشين گفت و رفت طرف جمع... بابا يه عاقبت به خير بشي گفت و رفت...
عمو براي اولين بار پيشونيمو بوسيد و تبريك گفت... خاله ، مريم جون و مامان اشك شوق ريختن...
مسعود امين به بغل پيشونيمو بوسيد... سهيل و ساره تبريك گفتن
نورا لبخند زد و كنار گوشم گفت:" من نمي بوسمت... انقدر اينا بوسيدنت تموم شدي ، به شهروز چيزي نميرسه"
متعجب از اين حرفش لبخند زدم ... حرفمو پس ميگيرم تو اصلا "شوت" نيستي نورا...
عمه پيشم اومد با صداي بلند گونمو بوسيد و جعبه اي داد به شهروز ...
همون دستي كه از وقتي محرم شديم تو دستاي شهروز بود بالا اومد و حلقه نشست تو انگشتم...
درسته شهروز بعد از انداختن حلقه دستامو نبوسيد ولي فشار و "عشق منی" زير لبش بد به دلم نشست... دوباره همه رفتن يه گوشه بگو بخند راه انداختن... ايندفعه ما چسبيده به هم... هي سعي ميكردم ازش فاصله بگيرم ولي اين بشر پرو تر از هميشه چسبيده بود به من...
انگار سهيل حق داشت كه مي گفت بغل نورا نرو بعضيا دلشون ميخواد...
شهروز بد جور دلش بغل ميخواست... نيشخند تو دلم كش اومد... خوب منم بغل ميخوام...
_ بريم يه جاي خلوت يكم با هم حرف بزنيم...
صداي شهروز بود از كنار گوشم... "حرف بزنيم "
romangram.com | @romangram_com