#چراغونی_پارت_228



انگار تو همين ده قدم كل زندگيم جلو چشمام رژه رفت...

تمام خنده هام... تمام دل تنگيام ... من زندگي داشتم كه فراموش شدني نبود... خنده هايي داشتم كه برگشتني نبود...

به شهروز نگاه كردم...آروم داشت كنارم راه مياومد... ولي لبخندش كنار نمي رفت... به طرفم برگشت ... لباش بيشتر كش اومدو يه جانم اوم از لبا نميمه بازش شنيدم ...

ميتوني تكيه گاه خوبي باشي شهروز؟ ميتوني همسر باشي شهروز ؟ عشق كه هستي ...ولي اگه اشتباه باشي من چه كنم؟

دو سه قدم مونده به جايي كه ميخواستم بشينم... پاهام از حركت ايستاد... همون جور خيره بهش مونده بودم ... درسته تمام حرفام از قبل زده شده بود ولي نمي دونم چرا دودلي ولم نميكرد...

انگار از چشمام ديد اين شك ِ تو وجود منو ... كه اونم يه قدم جلوتر از من از حركت ايستاد... يه جمله از ذهنم گذشت كه نتونستم تو دلم نگهش دارم و آروم گفتم:پشيمون نميشي نه؟

همون طور بالباي نميه بستش گفت:مگه بميرم

يه لحظه احساس كردم كه كشيده شدم... به دستام نگاه كردم كه منبع كشش بود ... البته نه دستام بلكه گوشه آستينم ...

سريع به دورو بر نگه كردم... ماماتن اينا كه داشتم حرف ميزنو حواسشون نبود... مسعود سرش پايين بودو سهيل واسش حرف ميزد .. نورا و ساره هم زل زده بود به مسعود... بيچاره مسعود... بابا و عمو حاجي هم كه جلو ما بودن...

يعني هيشكي منو نمي ديد كه داشتم به وسيله شهروز كشيده ميشدم براي محرم شدن... همدم شدن...

به خودم كه اومدم حاجي آيه خوندو من تكرار كردم و شهرو زگفت: " قبلت"

به خودم كه اومدم دستاي شهروز نشست رو دستاي سردم وسوزونشون از داغي...

romangram.com | @romangram_com