#چراغونی_پارت_227
بعدم يه نگاه زير چشمي به رو به رو انداختم... الهي داداشم بيچاره سرشو بالا نميگيره... با گنديم كه در مورد نورا زده نبايدم بالا بگيره ... اندفعه نورا دستش رو سرش باشه بلند ميشه ميگه قرص بيارم...
چشمام رفت رو شهروز كه ديگه حيا و آبرو گذاشته تو جيبش داره منو قورت ميده با چشماش... احساس لقمه بودن بهم دست ميده با اين نگاهاش... يه چشم غره واسش رفتم...
براي پيدا كردن امين سر گردوندم روي پاي بابا پيداش كردم... علي ِ كوچيك من... مرد ِ خونه من... پسر هميشه آروم من... اگه بدوني اين ساكتي تو داره چقدر زجرم ميده... دلم گرفت براي اين همه آرامشش...امينم حسرت يه " مامان " رو دلم مونده پسري...
_مرسده بابا جان بيايد پيش حاجي بشينيد عزيزم
صداي بابا بود كه چشم و ذهنمو از عزيزِ دلم گرفت...
قبل از اين كه من حتي فكر كنم كه بابا چي گفته... شهروز از روي مبل بلند شد منتظر نگام كرد...
با اين حركت همه خنديدن... سهيل با خنده يدونه زد به كمر شهروز گفت: ريلكس داداش... ريلكس... و با مسعود دو تايي خنديدن...
ولي اگه اين شهروز يه سانت از نيش بازش بسته شد... نه... بلكه بيشتر از حد معمول هم باز شد... پرو پرو به من ميگه
_ زود باش بابا اينا معطل نشن عزيزكم... و من عاشق اين عزيزك گفتنش دلم ضعف ميره واسش
بازم بچه ها از اين لحن صحبتش به خنده افتادن... از دست تو شهروز با اين كارات...
با هم به طرف گوشه سالن كه" حاج محمد" اونجا ايستاده بود رفتيم...
romangram.com | @romangram_com