#چراغونی_پارت_242

_ يعني نتيجه اين آشنايتون به كجا رسيد؟

بي خيال گفتم:

_هيچي بعد از شيش سال من مجبور شدم بيام ايران و از هم جدا شديم...

متعجب گفت:

_ يعني اگه اونجا بودي باهاش ازدواج مي كردي؟!

خنديدم: نـــه... اونم قرار بود بياد ايران و با كس ديگه اي ازدواج كنه...

يه نفس بلند كشيدو با من، من گفت:

_يعني اون نامزد داشت و تو باهاش دوست بودي؟؟

_ خوب ما فقط دوست نبوديم... من يه جورايي همخونش هم بودم...

سرشو به معني فهميدم تكون داد...

_نمي فهمم اين سوال هاش براي چي بود ؟! اونم اين وقت شب؟!

با سوالم لبخند زد...

_امشب چيزي شنيدم كه دوست داشتم قبل از گفتن به حاجي اول تو از اين موضوع با خبر بشي ...

romangram.com | @romangram_com