#چراغونی_پارت_223


البته ابنو آروم گفتا بزرگا نشنيدن ...

با سردرگمي گفتم:مرسده من معني اين حرفايي كه ميزني رو نمي فهمم...

بازم بهم نزديك تر شد و گفت: يادته يه روزي بهم گفتي مطمئني يه حسي به شهروز دارم؟

سرمو به معني آره تكون دادم كه ادامه داد :

_حالا من امروز بهت ميگم مطمئنم داداشم دوست داره...

يه مكثي كردو بعدم گفت: توچطور؟

صداي سهيل مانع اين شد تا جواب مرسده رو بدم:

_ ميگم مرسده خانم شما انگار حواست نيست كجا بايد بشيني... رفتي چسبيدي به نورا خانم نمي گي بعضيا دلشون اين تو بغل هم رفتنا مي خواد...

مرسده يكم ازم فاصله گرفت و به بي تربيت هم به سهيل گفت...

ولي من تو اين دنيا نبودم ... باورم نميشد... كه مسعود منو دوست داشته باشه... ولي اينو مطمئن بودم ... خودم نسبت بهش يه كشش خاصي دارم ... شايد دوسش دارم ...يعني دوست داشتن اينطوري ؟؟ كه يكي رو ببيني بخواي فقط تو رو نگاه كنه... تو دلم گفتم مسعودم نگاه نميكنه...

نگاهش كردم... ناخداگاه دستام روي قلبم قرار گرفت ميخواستم ببينم قلبمم اون طوري كه همه ميگن با ديدن كسي كه عاشقشي ميزنه يا نه...

معمولي ميزد ولي با بالا اومدن نگاه مسعود كه تو نگاهم نشست... ديگه تند نمي زد... انگار اصلا نمي زد...


romangram.com | @romangram_com