#چراغونی_پارت_224

احساس كردم يه لحظه ايست قلبي كردم همون طوري كه خيره بودم تو چشمش دستامو محكم تر روي قلبم فشار دادم

نمي دونم با اين كارم چي فكر كرد كه يه دفعه از جاش با شتاب بلند شدو رو به من گفت:

- حالتون خوبه...اتفاقي افتاده؟

يه دفعه سالن ساكت شد... سرمو گردوندمو كل سالن رو نگاه كردم ببينم اين با من بود يا نه ؟؟

كه با بلند شدن حاجي فهميدم منظورش با من بود...

صداي مرسده هم اومد كه نگران گفت: نورا حالت خوبه ؟؟

دستامو از رو قلبم برداشتمو به همشون نگاه كردم... و رو به مسعود كه باعث شده بود همه اينطور فكر كنن كه من مشكلي دارم گفتم:

_من چيزيم نيست چرا فكر كرديد كه قلبم درد ميكنه؟ من همين طوري دستامو روي قلبم گذاشته بودم اين حرف رو رو به حاجي زدمو بعدم و برگشتم طرف مريم جون گه انگار رنگ و روش هم پريده بود گفتم: خوبم مريم جون...

بعد از چند دقيقه اون سكوت از بين رفت و بازم سالن شلوغ شد... كه صداي مرسده كنار

گوشم بلند شد: يعني من تو اين عمر 29 سالم اينطوري نديده بودم يه نفر ضايع بشه... مطمئناً ما همچين مجلسي چند مدت ديگه خونه شما داريم خوب ميتونيم امشب كلك كارو بكنيم ديگه... بعدم ريز خنديد...

_كلك كارو بكنيم ؟؟

خنديدو گفت: همون تمومش كنيم...

كلافه گفتم:

romangram.com | @romangram_com