#چراغونی_پارت_222
يه نگاه بهشون كرد و گفت:
_ الهي ... الان اينطوريه نديدي تا باباش بخواد قضيه صيغه رو مطرح كنه چه ساكت بود الان ديگه خيالش راحته...
كنار گوشش آرم گفتم: پس امشب ميري خونش كه انقدر خوشحاله نه ؟؟
يه نگاه عصباني بهم كرد و گفت:تو هم فكر ايني كه منو بفرستي خونه شهروز... اگه صبر داشته باشي به زودي ميريم انقدرعجله نداشته باش...
_خوب چرا مي زني داداش؟
با تعجب گفت: ايـنو از كجا ياد گرفتي ؟؟
_ شهروز هميشه زماني كه مسعود داره مثل تو حرص مي خوره اينو ميگه منم گفتم ديگه... آخه تو داري حرص مي خوري...
يه دفعه انگار يه چيزي يادش اومده باشه بين حرفم پريد و گفت:
واي نورا جات خالي نبودي ببيني مسعود چه جلزولزي مي كرد تا حاجي رو بياره واسه خوندن صيغه محرميت... بابا برگشت گفت خوب خودم ميخونم... گفت نه حاجي جاي پدر ماست امشب كه به بهانه مهموني خانوادگي نيومدن حداقل اينطوري بيان... خوب از اول مريم جون راضي ميكردي بياين ديگه... تا داداش من اينطوري خودشو لو نده ...
_لو بده ؟؟مگه چيكار كرده؟
يكم به من نزديك تر شد... ديگه تقريباً تو بغل هم نشسته بوديم...
_آخه بعد از اين حرفش سهيل برگشت گفت راه داشت مي گفتي دو تا صيغه بخونن شما هم راحت شي داداش ...
نبودي ببيني اين ساره چه چشم غره اي رفت واسه سهيل... مسعود پرو پرو گفت... هر چيزي به وقتش داداش ...
romangram.com | @romangram_com