#چراغونی_پارت_221


كنار مرسده نشسته بودم... البته بايد گفت مرسده خودش به زور منو كنار خوش نشوند ...

روبه رومون شهروز و مسعود و سهيل روي يه مبل بزرگ نشسته بودن... ساره روي يه مبل تكي كنار مرسده بود...

صداي حرف زدن بلند، بلند پدر شهروز سالن رو پر كرده بود و حاجي و پدر مرسده هم همراهش مي خنديدند...

ضربه آروم مرسده به پهلوم باعث شد حواسمو از بقيه بگيرم و منتظر نگاش كنم...

سرمو به معني چيه تكون دادم... سرشو پايين تر آورد و گفت:

_ ميبيني چه مظلوم نشسته... حالا هيشكي ندونه من ذات خرابشو خوب ميشناسم... با ابروهاش به روبه رو اشاره كرد...

به پسرا نگاه كردم كه سهيل در حال خوردن پرتقال بود و داشت با شهروز آروم صحبت ميكرد و مسعودم داشت به انگشت هاي پاش نگاه ميكرد...

خوب تنها كسي كه مظلوم نشسته بود مسعود بود براي همين مثل خودش آروم گفتم : مسعود ؟

چشماشو درشت كرد و گفت : آخه من مسعود رو چيكار دارم من شوهر خودمو ميگم دختر...

_ تو كه هنوز ازدواج نكردي ؟؟

نفسشو با حرص داد بيرونو گفت: خوب شوهر آينده...

آروم گفتم: ولي مرسده شهروز اونقدرم آروم نيستا ؟؟ و به شهروز اشاره كردم كه با سهيل از خنده داشتن خفه ميشدن...


romangram.com | @romangram_com