#چراغونی_پارت_220

البته مسعود هم با ما اومده بود... معلوم بود كه اون كار هاي اون مهموني رو تنظيم كرده بود...

كلي خوش گذشت... قيافه بچه ها وقتي كه فهميده بودن من نوه ِواقعي ِ حاجي و مريم جون هستم خيلي جالب بود ...

چون تقريبًا همه اونا رو "بابابزرگ و مامان بزرگ" صدا ميكردن ..." اونوقت من حاجي و مريم جون"

معلوم بود كه مسعود هم زياد مياد اينجا چون بچه ها خيلي دوسش داشتن پسرا كه از سر گردنش بالا ميرفتن و همشن ميگفتن بيا كشتي بيا كشتي ...

ولي خوب بين اون همه آدم كسايي بودن كه با اخم نگام كنن... حتي آخرشم يه دختر كوچولو اومد پيشمو با اخم گفت: من اول نوه ِ ِ بابابزرگ بودم بعد تو اومدي ، پس من بزرگترم واسه همينم منو بيشتر دوست داره...

بعد از اون شب ديگه نه مسعود رو نديدم... امشب وقتي مرسده زنگ زد و گفت كه شب بريم اونجا ... خيلي دلم مي خواست بريم ولي مريم جون گفت مهموني ِ خانوادگي و ما اونجا خوب نيست كه باشيم

خاله و بچه هاشم انگار مونده بودن تا بعد از امشب برن... اين مدت اصلا ديگه نشد با سهيل صحبت كنيم چون تمام مدت با مسعود بود... انقدرم بيچاره ها كار داشتن و سرشون شلوغ بود كه وقتيم نمي شد...

_ نورا جان آماده اي مادر؟ بيا ديگه گل دختر...

صداي مريم جون بود كه از پايين مي اومد از فكر و خيال در اومدم و به خودم توي آينه نگاه كردم...

يه بلوز ِ سبز همراه شلوار جين مشكي پوشيده بودم كه به نظرم خوب ميومد... پالتو كرم و شال مشكي برداشتم و از اتاق رفتم بيرون در حالي كه داشتم از پله ها پايين مي رفتم اونا رو هم پوشيدم و گفتم : من حاظرم بريم...

اونا هم حاظر بودن مريم جون يه چادر گل دار سفيد سر كرده بود و حاجي هم يه كت پشمي پوشيده بود يه كلاه هم سرش گذاشته بود...

وقتي وارد خونشون شديم انقدر سرو صدا براي خوش آمد گويي ما به وجود اومده بود كه انگار چند صد نفر آدم اونجا بودن

همه با هم حرف مي زدند ... صحنه ي خنده داري بود

romangram.com | @romangram_com