#چراغونی_پارت_219


حاجي: نميدونم والا خانم حتما مي خواستن احترام بذارن... مريم جون سري تكون داد براي تاييد حرف حاجي و گفت:

_ حالا ما ديگه كجا بيايم شما برو يه دقيقه بخون بيا ديگه...

حاجي در حالي كه داشت به طرف اتاقش ميرفت با خنده گفت:

نميشه حاج خانم... نديدي اين مسعود چه حرص مي خورد كه شما رو خونه تنها نذارم همش ميگفت دزد زياد شده نا امن ِ كه تو خونه تنها بمونيد... حالا انگار من تو خونه باشم دزد بياد چه مي تونم بكنم...

ديگه كاملا تو اتاق بود ولي بازم صداش ميومد منو مريم جونم كنار هم ايستاده بوديمو به مسيري كه حاجي رفته بود نگاه ميكرديم.

مريم جون به طرف برگشت و گفت: انگار بالاخره مجبور شديم بريم... سري تكون دادم كه بازم گفت:

حالا برو يه لباس خوشكل بپوش بريم تا اين شهروز نيومده ما رو كت بسته ببره تا به اين دختر محرم بشه ... و در حالي كه ميخنديد به اتاق خودشون رفت...

به طرف اتاق رفتم... نميدونم چرا منم عجله داشتم سريع تر برم... نمي دنم چم بود و چرا قلبم انقدر تند ميزد .. نمي دونم چرا دوست داشتم مسعود مي اومد تو خونه...

يه هفته هست كه حاجي اينا از سفر برگشتن... يه هفته است كه من برگشتم خونه... تو اتاقم... كه هنوزم بوي مادري رو ميده كه هيچي ازش يادم نمياد ...

خونه ما خيلي خلوت تر از خونه اونا بود... اونا يه مهموني بزرگ تو رستوران با كلي آدم كه من هيچ كدوم از مردا رو نديدم... اينم جالب بود چون زن و مرد جدا بودن...

ولي مهموني ما اون چيزي نبود كه من تو مهموني اونا ديده بود

مهموني ما خيلي شلوغ بود ولي نه از آدم هاي بزرگ پر بود از بچه... باورم نمي شد كه حاجي و مريم جون اين همه با بچه هاي اون پرورشگاه راحت بوده باشن...


romangram.com | @romangram_com