#چراغونی_پارت_218
همه با تعجب به هم نگاه كرديم...
حاجي سكوت رو شكست و گفت: حتماً مهمون اومده...
مريم جون سريع از جاش پا شد و گفت: حاجي برو در باز كن بنده خدا پشت در موند ، برو حاجي...
حاجي سري براي حرف مريم جون تكون داد و رفت... بعد از رفتن حاجي هم رو به من گفت:
مادر تو هم اگه دوست داري بيا پايين پيش ما... بي حرف همراهش شدم تا برم پايين...
انگار نه انگار من همون نورايي هستم كه اوايل حتي براي ناهار و شام هم به زور از اين اتاق بيرون مي رفت...
وقتي چند دقيقه گذشت و از حاجي خبري نشد خواستم برم كنار پنجره تا ببينم بيرون چه خبره كه حاجي اومد توي خونه و گفت:
_ نورا جان بابا اي كاش چيزه ديگه اي از خدا مي خواستي آماده بشين بريم خونه حاج مهدي اينا...
مريم جون در حالي كه داشت از آشپزخونه بيرون مي اومد گفت: چرا! اتفاقي افتاده حاجي ؟
_نه خانم ، مسعود جان اومد گفت شهروز اصرار داره كه حتما يه صيغه موقت بينشون خونده بشه تا موقع عقد و عروسي راحت باشن...
مريم جون ديگه كاملا روبه روي حاجي رسيده بود:
_خوب آقا مهدي خودش مي خوند اين كاري داشت ؟ چه نيازي به رفتن شما داره...
منم داشتم تو ذهنم دنبال معني كلمه صيغه ميگشتم...
romangram.com | @romangram_com