#چراغونی_پارت_208
كسي حواسش به من نبود يعني اونا انقد سرو صدا مي كردن كه نمیشد هم ازشون چشم برداشت...
توي يك حركت امين پسر رو انداخت روي فرش و به حالت پيروزي روي شكمش نشست و پسره هم داشت بلند بلند مي خنديد...
كه چشمش به من افتاد ... بدون اينكه حتي تعجب كنه با همون خنده بلند رو به من گفت :
_واي خدايا...مثل اينكه همين طور داره به تماشا چياي اين مسابقه اضافه ميشه... حالا ديگه همه به طرف من برگشته بودنو با همون خنده نگاهم مي كردن كه دوباره با صداي بلند گفت :
خانم چرا اونجا ...با دستش به كنار مرسده و بقيه اشاره كرد و گفت : جايگاه بانوان اون قسمت ...
با اين حرفش منم خنديدم ...
كه يك دفعه در هال باز شدو مسعود همراه نون هايي كه دستش بود اومد تو خونه ...
بلند رو به پسره گفت :
_اينجا چه خبره ؟! تا سر كوچه صداتون مياد ؟بابا سهيل بزار يك ساعت بياي بعد شروع كن به آتيش سوزوندن ...
چشمم به پسره يا همون سهيل يا پسرِ خاله افتاد كه نيم خيز شد توي همون حالت يكي از پاهاي امين رو گرفتو برعكس رو هوا نگهش داشت و با صدایی كه انگار تغييرش داده باشه گفت:
بيا پايين كه صاحابش اومد بچه...
شهروز زود امين رو روي هوا گرفت و درست روي زمين گذاشت يه دونه زد پشت سره سهيل گفت:
كشتي پسرمو احمق... تو آدم نميشي ؟!
romangram.com | @romangram_com