#چراغونی_پارت_207


با تعجب گفتم زلزله قراره بياد ؟

_از زلزله بيشتر ... سهيل پسر خاله رو ميگم بزار بياد بعد مي فهمي من چي ميگم ...





***

هــــــــــــي ..... با صداي دادي كه از بيرون اومد از خواب پريدم

نفسهام به شماره افتاده بود دستامو روي قلبم فشار دادم تا آروم تر بزنه... ولي با صداي خنده بلندي كه شنيدم ديگه نتونستم سر جام بشينم سريع بلند شدم و از در رفتم بيرون ...

با عجله داشتم از پله ها پايين مي رفتم و صداها ، هم داشت بيشتر مي شد.

به وسط پله ها كه رسيدم چشمام به امين و شهروز و يه پسره ديگه اي افتاد ...

خاله ، ساره و مرسده هم به كانتر آشپزخونه تكيه داده بودنو همراه اونا مي خنديدن ...

امين همين جور كه عرق از سر روش ميريخت و سرخ شده بود از كمر و سر پسره بالا مي رفت... انگار داشتن با هم كشتي مي گرفتم .

شهروزم اين وسط با تقلبي كه به امين مي رسوند بهش كمك مي كرد يعني دو نفر به نفر بودن در حقيقت ...


romangram.com | @romangram_com