#چراغونی_پارت_206
مي خواستم بپرسم" بد شگون "باشه يعني چي؟! ولي با صداي مرسده كه حالا ديگه بغض نداشت و معلوم بود داره گريه مي كنه سكوت كردم...
ميدوني نورا حرفاي زيادي شنيدم ولي اين حرف ساره سوزن شد رفت توي قلبم ...
حالم انقد بد شده بود كه مسعود موقع آوردنم خونه وقتي ازم سوال كرد چي شده نتونستم گريمو نگه دارمو همه چيز رو بهش گقته بودم ...
اگه بدوني مسعود تا چه حد عصباني بود .. جلوش رو گرفتم وگرنه مي رفت توي عروسي ساره رو مي كشت ..
آخه مسعود و اين طور نبين ...
عاشق ماست ... مامانم هميشه ميگه يه زن دوستي ميشه اين كه خدا مي دونه...
هميشه حواسش به هممون هست .... بعد از اون بود كه هر مهموني يا عروسي ، مي رفتم مسعود از كنار ما تكون نمي خورد...
امروزم متوجه شد كه ساره بهت در مورد لباست گير داده بود واسه همين حواسش بهت بود تا حرف ديگه اي بهت نزنه ...ما هممون مي دونيم كه تو چقدر داري به خاطر ما رعايت مي كني ...
خدا رو شكر پسرا هم انقدر سست و بي اراده نيستن كه با طرز لباس پوشيدن تو بخوان هوايي بشن ...
_ من ناراحت نشدم مرسده.... ساره كسي نيست كه من بخوام با حرف و رفتار اون خودمو ناراحت كنم .
_خوشحالم... حالا هم بخوابيم كه فردا زلزله خاله قراره بياد اونيم كه من ميشناسم 5 صبح اينجاست .
romangram.com | @romangram_com