#چراغونی_پارت_205
تازه من كي گفتم از اومدن خالم خوشحال نيستم ؟؟ خيليم خوشحالم دختر...
من از اومدن ساره خوشحال نيستم ..
_ اونوقت چرا ؟
دوباره دراز كشيد: اين حرفايي كه بهت مي زنم بين خودمون ميمونه ؟
_آره كه ميمونه ... من راز دار خوبيم
_امروز وقتي داشت باهات حرف مي زد شنيدم... از فردا مي خواد توي فاميل حرف بندازه كه تو ، توي خونه ما هستي و كليم حرف پشتت بزنه...ميدونم واست مهم نيست...
ولي وقتي اينو مي بينم ياد خودم مي افتم ... ميدوني وقتي علي مرد... چه حرفايي كه دربارم نزدن ..
آروم گفتم : چه حرفايي ؟
_نورا يادمه تازه بچم دنيا اومده بود و عروسي خواهرش سارا بود به خاطر اين كه بتونم به امين توي سكوت شير بدم رفته بودم توي اتاقشونو توي تاريكي و بهش شير ميدادم كه ساره همراه يكي از دوستاش اومدن توي اتاق ...
هيچ وقت يادم نميره .. من تا اون وقت مثل خواهرم دوسش داشتم و هميشه دوست داشتم با مسعود ازدواج كنه ...
يه جوري شدم اصلا تحمل نداشتم كه اون بخواد با مسعود ازدواج كنه ...
_ولي اون به دوستش كه هفت پشت غريبه بود ميگفت دختر خالمو ميبيبني سر شوهرسشو خورده من همش مواظبم يه وقت پاشو توي اتاق عقد نذاره واسه آبجيم بد شگون باشه ...
romangram.com | @romangram_com