#چراغونی_پارت_209
مسعود اومد بره توي آشپزخونه كه چشمش به من افتاد... يه جوري نگام كرد كه يه لحظه ترسيدم بياد منو بزنه ...
بقيه سرو صدا ميكنن نگاه حرصيشو به من ميندازه ...
سهيل همون حالت كه پشت سرشو مي ماليدبا خنده به طرف من برگشت و گفت:
_لــــيدي هنوز همون جا قفلي كه بيا پايين ما چشممون به جمالتون روشن شه ...
صداي خاله با خنده اومد :
واي خدا مرگم بده سهيل... اين دختر تورو نمي شناسه الان فكر مي كنه تمام اين كارات جدي ِ... نمي دونه تو مادر زادي شيرين مي زني پسرم ...
با اين حرف خاله همه خنديدن حتي ساره كه با اخم زل زده بود به من... ولي مسعود فقط يه لبخند زد...
سهيل:دست شما درد نكنه ديگه مامان خانم... عجب از من تعريف كردي... اين دختر اگه فكر هم نمي كرد من خلم با حرف تو به يقين رسيد...
همين طور كه بقيه داشتن به شوخي هاي سهيل مي خنديدن نمي دونم كي مسعود به طرف پله ها اومد در حالي كه داشت از كنارم رد مي شد آروم جوري كه كسي نشنوه گفت :
_ يه لحظه مياي بالا ؟!
بعدم از كنارم رد شد يعني اصلا مكثي نكرد ... كه كسي متوجه بشه چيزي گفته ...
وقتي از پله ها بالا رفتم ديدم كنار دست شويي كه به پايين ديد نداره منتظرم ايستاده ...
romangram.com | @romangram_com