#چراغونی_پارت_202

نگاهش به ساره نبود به من بود كه داشتم به ساره نگاه ميكردم ...

ساره سرشو انداخت پايين يكم روسريش رو پايين تر از ابروهاش آورد گفت :

نه پسر خاله ... داشتم به نورا جان مي گفتم اينجا راحتيد يا نه كه مثل اين كه اينجا خيلي راحتن..

بعدم رفت به طرف آشپزخونه

وقتي داشت مي رفت تو آشپزونه نگاش كردم شايد لباس پوشيدنش هيچ فرقي با مرسده نداشت مرسده هم همين طور همه چيزو رعايت ميكرد ولي هيچ وقت كاري با حرفي در مورد تيپ يا قيافه من نمي زد ... هيچ وقت سعي نمي كرد با كنايه حرفشو به من بزنه ... خيلي آدما هستن كه ظاهر هاي يكساني دارن ولي تو باطنشون

چقدر تفاوت بود

_حرفي بهتون زده ؟!

بازم مسعود بود كه اين دفعه خيل نزديك تر به اون موقع ايستاده بود

برگشتم طرفش و جوري كه كسي نشنوه گفتم :

" نه ... نزده "و به طرف آشپزخونه رفتم .چيزي نگفته بود كه برام مهم باشه .

***

روي تخت دراز كشيده بودم... نيم ساعتي بود تمام برق هاي خونه خاموش شده بود.

همه رفته بودن بخوابن چون از فردا كار هاي بيشتري داشتيم ...

romangram.com | @romangram_com