#چراغونی_پارت_201


موقع ناهار بود مسعود و شهروز هم به خاطر خالش ناهار اومده بون خونه...

نمي دونم ساره چش شده بود كه تمام مدت با خشم نگاهم ميكرد و واسم چشم غره مي رفت و منم با تعجب بهش نگاه مي كردم ، حتي چند بار خواستم ازش بپرسم اين رفتارش براي جيه ...

بعد از ناهار داشتم به مرسده براي جمع كردن ظرف ها كمك مي كردم كه بين راه ساره جلوم ايستاد .

اول يه نگاه از پايين تا بالا بهم كرد كه زياد از نگاهش خوشم نيومد حس اين رو داشتم كه انگار داره به يه آشغال نگاه ميكنه .

دستاشو از بالا تا پايين جلوم چند بار تكون داد و گفت:

_هميشه اين طور راحتي؟؟

نمي دونستم چه جوابي بايد بهش بدم اول يه نگاه به خودم انداختم مثل خودش از بالا تا پايين...

با اون شلوار راحتي ورزشي دو خط همراه بافت صورتي هيچ ايرادي توي خودم نمي ديدم...

من حتي با بلوز آستين كوتاه هم پيش بچه ها مونده بودم...

صداشو يكم پايين آورد و گفت: خجالت داره به خدا دو تا پسر اينجا زندگي ميكنن اين وضع گشتن شما اصلا درست نيست... ممكنه هوايي بشن ...خوبه خاله نيست تا اين چيزا رو ببينه ...

اومدم بگم ولي من كاملا راحتم و هيچ ايرادي هم توي لباسم نمي بينم كه صداي مسعود از چند قدمييم اومد :

_اتفاقي افتاده


romangram.com | @romangram_com