#چراغونی_پارت_200

منم خيلي واسشون خوشحال بودم هر دو شون بي نهايت به هم ميومدن .

***

چند روز بيشتر نمونده تا من برگردم خونه ... تا مسافر هاي سفر رفتمون بيان ...

انگار هر چي به اون روزا نزديك تر ميشيم كارها بيشتر ميشه ، رفت آمد ها بيشتر ميشه ....

هيچ كدوم از بچه ها آروم و قرار ندارن... اين وسط فقط منو امين هستيم كه عين خيالمونم نيست...

خوب مثلا ما بايد چه كاري انجام بديم به جز اين كه بريم فرودگاه دنبالشون...

ولي مثل اين كه اين ماجرا به همين كار ها ختم نشد دقيقاً 3 روز موند بود كه برگردن ...

صبح تازه صبحونه خورده بوديم و بچه ها رفته بودن سر كارشون كه كه صداي زنگ خونه اومد و نشون دهنده اومدن خاله و دختر خاله مرسده و مسعود بود...

خاله ،شيريني كه همون اول ورود دستور داد من بايد خاله صداش كنم... تمام حركاتش به دلم مي نشست... من چقدر خوشحال از اين دستورش

خيلي دوست داشتني بود ...كه هر جمله كه ميگفت كلي توش قربون صدقه آدم مي رفت كه آدمو به خنده مي انداخت.

ولي دخترش "ساره " خيلي ساكت بود همون سلام اول كه باهم داشتيم ديگه طرف صحبتم نشد.

يعني من اون اگه تو خونه با هم تنها مي بوديم فقط ميشستيم هم ديگره رو نگاه ميكرديم...

چون تو خونه مرسده اينا مرسده هميشه هم صحبتم ميشه و منو به حرف مياره ... يعني مرسده سنگ رو به حرف مياره و من هميشه تو اين موندم امين رو چطور به حرف نياورده ...

romangram.com | @romangram_com