#چراغونی_پارت_199


مرسده ميگه اين رگ غيرتشه منم نبايد اين حرف رو ميزدم...

ولي من قبول نداشتم يعني چي كه اينجا دو نفر تنها وقتي مي تونن با هم باشن كه ازدواج كرده باشن و اگه جور ديگه باشه ميشه گناه...

اصلا انگار اينجا هر كاري كني ميشه گناه ... لباس ناجور بپوشي ميشه گناه ... حرف ناجور بزني ميشه گناه...





ولي انگار اثرات اون حرفم از فردا خودشو نشون داد چون مسعود اومدن شهروز رو ممنوع كرد و گفت بايد صبر كنه هر وقت مامانش اينا اومدن بياد خاستگاري ...

دلم خيلي واسه قيافه آويزون مرسده و شهروز سوخته بود ... هر چي هم مرسده اعتراض ميكرد مسعود همون حرف تكرار مي كرد كه آخر هم با دادي كه مسعود زد و گفت :

" گفتم نه يعني نه ... "

من كه حرفي نزده بودم تو جام لرزيدم چه برسه مرسده بيچاره ...

ولي اين "نه " مسعود دو روز بيشتر دوم نداشت چون روز سوم شهروز با دست گل شيريني اومدو رو به مسعود گفت:

تو غلط ميكني ميگي نه من با دايي هماهنگ كردم...

مثل اين كه مادر و پدر شهروز همون جا مرسده رو خاستگاري كرده بودن و اونام وقتي ديدن جواب مرسده مثبته راضي شده بودن و قرار بود بعد برگشتشون همه چي رسمي بشه .


romangram.com | @romangram_com