#چراغونی_پارت_198

منتظر جواب، بهش خيره شدم. خدا خدا مي كردم كه نگفته باشه ... از جاش بلند شد ... گفته بود ... اين از قيافش معلوم بود. با صدايي كه از گلوم بيرون نمي اومد با ترس گفتم:

_گفتي؟ نه؟

***

بعد از اون صبح و اتفاق هاش حال هواي خونه خيلي عوض شد ...

همون شب بود كه مرسده و شهروز تصميمشونو به مسعود هم گفتن...

هيچ وقت قيافه هر سه تاشونو يادم نميره وقتي كه شب موقع خواب بهشون گفته بودم از امشب قراره منو امين باهم تو يه اتاق باشيم چون اونا مي خوان شب رو با هم باشن.

خوب حرف من اونقدر بد نبود اين كاري بود كه همه مي كردن واسه آشنايي بهترم لازم بود ولي قيافه مسعود اصلا اين طور نشون نمي داد ...

شهروز كه انگار بدش نيومده بود چون ريز ، ريز خنديد و به طرف اتاق خوابش با مسعود راه افتاد...

مرسده هم كه امين بيچاره رو عين يه عروسك دستاشو كشيد و برد بالا...

اصلا يه لحظه فكر كردم الان دست بچه بيچاره كنده ميشه ...

ولي قيافه مسعود خيلي باحال بود ... يه جوري منو نگاه مي كرد انگار دوست داره منو به قتل برسونه ...

باورم نميشه شايد نيم سانت رگ هاش اومده بود بيرون... انقدر اون لحظه دوست داشتم دستامو بذارم روي اون رگ باد كرده ...

ولي توي همون صورت عصبانيش زل زدم، شونمم به خاطر اين كه حرفم اصلا بد نبوده انداختم بالا كه انگار عصباني تر شد .

romangram.com | @romangram_com