#چراغونی_پارت_197
_پس كي تو عروسي بود كه بهت چشم غره بره؟
حالا ديگه روبه روم نشسته بود. چرا دقيقا همون صحنه ها يادم مياد؟ اصلا دوست نداشتم جايي ببينمش كه قبلا با مسعود خاطره داشتم
_نمي خواي تمومش كني؟ من اصلا از اين تصميمت راضي نيستم نورا
جوري نگاش كردم كه خودش فهميد كه راضي بودن يا نبودن اون اصلا واسم مهم نيست ... براي همين بدون حرف ديگه اي گفت:
_هر كسي اشتباه مي كنه، هر كسي ميتونه گناهي بكنه كه بخشيدنش سخت باشه ولي تو كه مي دوني داره ديونه ميشه ... تمام امشب فكر مي كرد بياي ... حتي مرسده و شهروز هم چشم به راهت بودن. مرسده رو ول مي كردي با لباس عروس می اومد دنبالت ... شهروز نذاشت ... گفت حتما نمي تونستي تحمل كني كه نيومدي ...
_هميشه شهروز آدمو خوب درك ميكنه، بر خلاف ظاهر شيطونش. دوست واقعي اونه، مثل تمام اين مدت. تنها كسي هم كه حرفامو باور كرد اون بود ...
دست هاي حاجي كه دورم بود سفت شد ...به طرفش برگشتم و گفتم:
_و شما ... كه اگه نبودين شايد من الان اينجا نبودم ...
_ ما كاري رو كرديم كه دلمون مي گفت گل دخترم
مثل هميشه صداي مريم جون تمام آرامشي رو كه مي خواستم برام به وجود آورده بود ...
به طرفش برگشتم كه داشت به منو پدر بزرگ و مادر بزرگم نگاه مي كرد و يه لبخندي هم رو لباش بود ...
_بهش نگفتي كه قراره از اين جا بريم؟!
romangram.com | @romangram_com