#چراغونی_پارت_196
_نشستيم؟
_ بله نشستين ... هر دوتون...
بعد هم به طرف مني كه ديگه پايين پله ها رسيده بودم اومد و در حالي كه دستامو توي دستاش مي گرفت گفت:
_امشب شانس آوردم زنده اينجاما
با خنده گفتم:
_چرا؟ نكنه تو رو هم ميخواست بكشه؟
_اوه اوه ... اگه بدوني چه چشم غره هايي به من مي رفت تمام عروسي باورت نمي شه...
به طرف مبل كنار حاجي رفتم و در حالي كه كنارش مي نشستم دستشو بلند كردم و خودمو تو بغل پيرمرد دوست داشتنيم جا كردم و گفتم:
_خوب درباره تو همه چي رو ميدونه، بايدم غيرتي بشه. هنوز نگفتي منظورت از نشستيم چي بوده؟
_تمام شب تو اتاقش داشت از پشت پنجره نگاهت مي كرد ...
شونه هام رو بالا انداختنم و سعي كردم خودمو بي خیال نشون بدم
_چه جالب! نديدمش!
آره جون خودم، تمام مدت مي دونستم پشت اون پنجره است و من حتي يه لحظه برنگشتم به طرفش
romangram.com | @romangram_com