#چراغونی_پارت_195
پدری كه درسته بد بود، خشن بود و کلی خلق و خوی بد دیگه ولي باز هم يه خونه و يه مغازه داشت كه میشد به دخترش برسه ... بدون اين كه بخوام جوابشو بدم گفتم:
_دوست ندارم درباره خاطره هاي تلخ صحبت كنم ...
ولي اون معلوم بود مي خواد باز هم سوال كنه كه در خونه باز شد و مرسده اومد تو
&زمان حال &
خسته شده بودم از بس که به اين چراغوني ها نگاه كرده بودم ... عروسي هم ديگه تا الان تموم شده بود. ازروی طاقچه اومدم پایین ولي اين ثابت نشستنم تو يه جا اونم براي ساعت ها، باعث شده بود كه فشارم بيفته. يه لحظه همه جا سياه شد و داشتم روي زمين سقوط می كردم كه با دستام لبه هاي آهني تختمو نگه داشتم ... خوب بود كه حداقل دستام توانايي داشت تا بدنمو نگه داره . بعد از چند ثانيه كه حالم بهتر شد چشمامو باز كردم و به ساعت روي ديوار كه يك و نيم رو نشون ميداد نگاه کردم ...
يعني 6 ساعت بود كه يه جا نشسته بودم و تكونم نخورده بودم؟!
يه صداهايي از طبقه پايين مي اومد. فكر ميكردم كه حاجي و مريم جون خواب باشن ... چرا تا الان بيدار مونده بودن؟ به طرف در رفتم و آروم بازش كردم. انگار جاجي داشت با يه نفر صحبت مي كرد ... هر چي جلوتر مي رفتم لبخند روي لبام بيشتر مي شد و صدا هم برام اشناتر
روي پله ها بودم و داشتم مي رفتم پايين ... اين صحنه ها برام آشنا بود ... با ياد اولين باري كه مسعود رو اينجا ديده بودم يه لبخند غمگين زدم ... هنوز هم طرف صحبت حاجي منو نديده بود براي همين بلند گفتم:
_عروسي خوش گذشت؟
همه شون به طرفم برگشتن ... هم حاجي ... هم مريم جون ... و هم اون
با لبخند بلند شد و گفت:
_چيزي رو كه ميدوني نپرس خوشگله ... چطوري؟ شنيدم بست نشستين لب پنجره؟
romangram.com | @romangram_com