#چراغونی_پارت_194
به خاطر طعم شيرينش دوست داشتم يكي ديگه هم بخورم ... سرمو به طرف مسعود برگردوندم تا ازش بخوام يه لیوان ديگه هم برام درست كنه كه ديدم با يه قيافه وحشتناك داره دستامو نگاه ميكنه
دستامو كه دور ليوان گره خورده بود و نگاه كردم
دقيقا ميدونستم نگاهش به چيه كه اين طور اخم كرده ...
دستاشو ديدم كه به طرف دستام دراز شد حس كردم ميخواد دستامو لمس كنه ولي نرسيده به وسط هاي ميز مشت شد ... جوري كه پوست سفيدش از شدت فشاري كه بهش ميومد کبود شده بود.
_جاي... سوختگي چي رو دستتونه؟
منتظر بودم همينو بگه ولي خوب چي ميگفتم؟
اگه ميخواستم براش تعريف كنم كه بايد ساعت مي نشستنم براش توضيح ميدادم از زني كه فكر ميكرد چون همسر پدرمه ميتونه هر بلايي سرم بياره ...
از پدری كه براي هر كاري دخترشو مقصر ميدونست ... از زني كه بد مست بود و تو مستيش نميتونست خودشو كنترل كنه و هر چيزي که دم دستش بود رو ميشكوند و تو زمان هوشياريش مي ذاشت تقصير من ...
یاد پسر اون زن كه دو بار تا حد تجاوز پیش رفته بود و اين آخرم داشت با سرپوش ازدواج منو بدست مي آورد ...
ياد روزهايي كه من بودم و سعيد و اون خونه كوچيك يه خوابش توي مركز شهر ...
ياد اين آخريا كه زن پدرم از در محبت وارد شده بود و منِ احمق نمي دونستم تمامش نقشه است براي بدست آوردن پول هاي پدرم ...
romangram.com | @romangram_com