#چراغونی_پارت_193
_نه
جوابش مثل هميشه كوتاه بود ... حتي سرشو بلند نكرد تا نگام كنه و جوابم رو بده ... انقدر فكرم مشغول بود كه با بلند شدن يه دفعه اي صداي تلوزيون تمام حواسم رفت به طرف هال. امين كوسن هاي مبل رو برداشته بود و جلوي تلوزيون لم داده بود. اين كي بلند شد رفت كه من نفهميدم؟ خل شدنم كم بود كور بودنم بهم اضافه شد. حواسم دوباره رفت طرف نورا كه تقريبا نصف ليوان رو تموم كرده بود. واسه اين كه يه حرفي زده باشم گفتم:
_اينجا راحتين؟
_خوبه...
دندونامو از عصبانيت روي هم فشار دادم
همين خوبه؟! خب يه چيزه ديگه هم بگو ديگه ... خوبه و درد
& نورا &
باز هم تمام حواسم به ماجراهاي چند ساعت پيش بود كه با سوالش كه پرسید:
«اينجا راحتيد؟»
به خودم اومدم و بدون اين كه نگاهش كنم گفتم:
«خوبه» مسعود هم ديگه حرفي نزد ...
ليوان خالي رو، روي ميز گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com