#چراغونی_پارت_192
براي توضيح بيشتر دوباره گفتم:
_حواسم هست كه مادرم هم همیشه برای مرسده درست ميكنه...
صبر نكرد حرفم تموم بشه دستاش به طرف ليوان رفت و نزديك لباش برد كه يه لحظه از اين كه بسوزه حل شدم و تند گفتم:
_داغــه... نسوزي يه وقت!
ليوان همون طور کنار لباش مونده بود و داشت مثل بچه هايي كه انگار چيزي نميدونن و به آدم زل ميزنن تا ته توي قضيه رو در بيارن نگام ميكرد. خندم گرفت. چه خودموني شده بودم منو خودمم خبر نداشتم! كجاست مادرم بياد ببینه گل پسرش زيادم چشم گوش بسته نيست. بلكه آب ندیده بود تا شناگر ماهري باشه
خب وقتي تو فرهنگ لغت نورا رسمي بودن معنا نداشت چرا براي من معني داشته باشه! من كه فقط منتظرم حاجي بياد تا همه چيزو تموم كنم. من مثل شهروز نيستم و نميتونم چند سال صبر كنم...
يكم از جوشونده رو مزه مزه كرد و گفت:
_نه ... داغ نيست ... ميشه خورد
دقيقا هر كلمه اي كه مي گفت يه قلپ هم از ليوان ميخورد...
يكم من من كردم و گفتم:
_مسكنم مي خوايد براتون بيارم؟
romangram.com | @romangram_com