#چراغونی_پارت_191


***

& مسعود&





ديدم قيافش يه جوري تو هم رفته ... حتما خيلي درد داشت، براي همين ليوانو به طرفش هل دادم و گفتم:

_اينو بخورين، معجزه ميكنه...

كمی به ليوان نگاه كرد و بدون اين كه چشم هاش رو از ليوان برداره گفت:

_اين چيه مسعود؟

قلبم ايستاد ... به معناي واقعي ايستاد ... انقدر از شنيدن اسمم از دهنش متعجب بودم كه يادم رفت جوابش رو بدم. به خودم كه اومدم ديدم داره نگاهم مي كنه، با همون دو تا چشماي سياهش. يكم هول گفتم:

_شربتِ ... شربتِ ...

«خدايا من چي براش درست كردم؟ چرا يادم نمياد؟! خدا لعنتت كنه مسعود ... تا حالا انقدر گيج بازي در نياورده بودي ... آهان! يادم اومد»

_يه جوشونده كه از عرق پونه و نبات درست شده ... خيلي عاليه


romangram.com | @romangram_com