#چراغونی_پارت_190
با خودم فكر كردم اين چندمين باريه كه من سلام كردم؟
حواسش پيش امين هم نبود چون با سلام من يه تكوني خورد و به طرفم برگشت و نگام كرد. شايد چند ثانيه هم نشد ولي با تكون دادن سرش انگار به خودش اومد و لبخندي زد .
_سلام ... بفرماييد
و با دستش به يكي از صندلي ها اشاره كرد. به طرف صندلي رفتم و روش نشستم. از دور صداي يه موتور اومد كه تمام اون حسي كه تا چند لحظه ی پیش براي آماده شدن و تو چشم مسعود بودن داشتم از بين رفت و جاش يه ترس نشست ...
چه طوري ظرف نيم ساعت همه چيز يادم رفته بود؟ ... مخصوصا اون موتوري با اون نگاهش...
نميدونم قيافم چقدر داغون بود كه مسعود در حالي كه داشت يه ليوان كه ازش بخار بلند میشد رو، روي ميز مي ذاشت گفت:
_حالتون خوبه؟
بعدش هم بدون اين كه منتظر جواب من بمونه ليوانو با دستاش به طرفم هل داد و گفت:
_اينو بخورين، معجزه ميكنه...
قبل از اين كه به ليوان اشاره كنه تو دهنم اومده بود كه بهش درباره اون موتوري بگم ولي بعدش فكر كردم به خاطر يه ترس و توهم نگرانشون نكنم خيلي بهتره ...
مسعود همین طوري هم هميشه مي گفت كه من اينجا امانتم ... انگار که اون صندوق امانات توي بانكه! پس بيخيال اون ماجرا شدم و به ليوانی که مسعود جلوم گذاشته بود چشم دوختم.
romangram.com | @romangram_com