#چراغونی_پارت_203


امروز با ورود خاله و دخترش خونه يكم شلوغ شده بود . البته خاله بود كه با اون سن يه شادي خاصي توي وجودش بود . دخترش كه هيچ.

تازه مي گفت پسرشم قراره فردا بياد ...

احساس مي كردم كه مسعود حرف هاي ساره رو شنيده چون شب هم كه اومده بود يه جوري خاصي حواسش به ما ها بود ...

شايدم ساره رو دوست داشت و مي ترسيد من حرفي بهش بزنم اون ناراحت بشه ...

آخه يكي ديگه از كشف هايم اين بود كه ساره مسعود رو دوست داره ...

خودم چند بار وقتي كه داشت زير زيركي مسعود رو نگاه مي كرد مچشو گرفته بودم... آخ چه حالي مي داد وقتي ميديد من حواسم بهش هست... اونم كم نمياورد واسم چشم غره مي رفت.

ولي اين بين دلم خيلي براي شهروز مي سوخت با اينكه اينجا بود ولي مرسده ديگه حتي اون نگاه هاي يواشكي هم بهش نمي نداخت...

انگار خوشحال نبود... حتي يه بار شهروز ازش پرسيد مشكلي داره يا نه كه گفت نه...

ولي داشت، از سكوتش معلوم بود كه خوشحال نيست ...

_ هنوزم بيداري ؟

صداي مرسده بود كه منو از فكر كردن به خودش بيرون آورده بود...

سر جام يه دور زدمو كامل به طرف مرسده برگشتم ... يه دستمم گذاشتم زير سرمو يكم سرمو بلند كردم تا راحت تر ببينمش ...


romangram.com | @romangram_com