#چراغونی_پارت_188

_داشتم مي رفتم سر كار كه توي راه ديدم مرسده سوار ماشين شهروز شد...

به پلاستيك اشاره كرد و گفت:

_شايد با هم حرف داشته باشند دير بياد...سرشو انداخت پايين و ديگه چيزي نگفت ...

يعني همين ها رو هم با كلي مكث و تغيير قيافه گفته بود. تغير قيافه هم كه نه همون تغيير رنگ .

مطمئنا مي دونستم كه توي اون پلاستيك چيه براي همين خيلي آروم ازش تشكر كردم.

جوابمو نداد و ديدم كه مسير نگاهش عوض شد.

مسیر نگاهش رو دنبال کردم و امين رو ديدم كه مثل هميشه بدون هيچ حرفي داره نگاهمون ميكنه .

به طرف امين رفت

_بيدار شدي عزيز دايي؟

خم شد و اونو مثل پر از روي تخت برداشت. امين هم روي دستش نشست.

در حالي كه داشت از در بيرون مي رفت بدون اينكه به من نگاه كنه گفت:

_پايين منتظرتونم

بعد هم سريع رفت ... اخمام اومد تو هم براي چي پايين منتظرمه؟!

romangram.com | @romangram_com