#چراغونی_پارت_187




احساس كردم در اتاق باز شد و بعدش يه صداي زمزمه اي شنيدم كه باعث شد سرمو به حدي سريع بلند كنم و به صاحب صدا نگاه كنم كه گردنم يه صدايي داد...

انگار مهره هاي گردنم روي هم ساييده شده باشن ... در حالي كه دستامو رو ي گردنم ميماليدم ...با تمام وجود از ديدن كسي كه رو به روم بود لبخند زدم .

_شما اينجاييد؟ يكم مكث كرد و دوباره گفت:

چرا جواب نميديد نگرانتون شدم.

نفسمو با يه صداي بلند فرستادم بيرون، تا حالا حس نكرده بودم كه صداي يه نفر مي تونه تا اين حد آدمو به آرامش برسونه.

هنوز هم همونطور بهش خيره بودم، بدون هيچ حرفي ...

هيكلش توي چهارچوب با اون بلوز شلوار سورمه اي تيره و يه كت اسپرت آبي روشن كه به سفيدي ميزد خيلي بزرگتر نشون مي داد جوري كه حس كردم در واسش كوچيكه ...

من قدم پنج فوت و خورده اي بود ولي اون احتمالا به 6 فوت هم نمي رسيد. يعني زياد هم ازم بلند تر نبود؛

احتمالا من تا شونه هاش مي رسيدم.

همون جور كه داشتم قيافشو ديد مي زدم حواسم رفت به دستاش كه يه پلاستيك مشكي رو گذاشت كنار در ...

سوالي نگاهش كردم که انگار فهميد و گفت:


romangram.com | @romangram_com