#چراغونی_پارت_186

كه اونم انگار خوابش خيلي خيلي سنگينه ...

دستام از ترس مشت شدن....

توي اين نگاه كردنا يه دفعه سرشو گرفت بالا و مستقيم به پنجره اتاقم نگاه كرد ...

حتي از اون راه دور و حتي از روي كلاهي كه گذاشته بود انقد ترسناك بود كه تمام بدنم هيستيريك ميلرزيد...

همون طور كه خيره به من نگاه مي كرد از روي موتور اومد پايين...

تمام تنم كه ميلرزيد با اين كارش زانو هامم سست شدو كنار پنجره نشستم ...

برگشتمو به در اتاق نگاه كردم... تو خودم جمع شدمو با دستام زانوهامو جمع كردم... حال جسميم كه اين طوري بود اين ترس و لرز هم شده بود مثل يه شك عصبي...

هر لحظه منتظر بودم در اتاق باز بشه بياد تو...ميلرزيدم

حس ششم قوي داشتم مطمئن بودم اون موتور سوار بي ربط به من نيست

همون طور كه زل زده بودم به در كه صداي در ورودي سالن اومد... لرزشم بيشتر شد

بعد هم صداي بالا اومدن يه نفر از پله ها... ديگه نمي تونستم خودمو كنترل كنم حتي اون لحظه ديگه امين هم مهم نبود... خودمو باخته بودم... مثل هميشه ....

لرزشم داشت بيشتر و بيشتر ميشد براي كنترل كردنش دستامو دور زانو هام فشار دادمو سرمو بينش قايم كردم.



romangram.com | @romangram_com