#چراغونی_پارت_185
با صداي بسته شدن در حال تكوني خوردم... حتما مسعود داشت مي رفت...
تند بلند شدم و كنار پنجره ايستادم... كه اين بلند شدن و كنار پنجره رفتن باعث شد پاهام پيچ بخوره با دو تا دست برم تو شيشه ...
كف دست هام چسبيده بود به شيشه و نذاشته بود كه صورتم بخوره به پنجره وگرنه بايد يه جراحي دماغ هم مي رفتم...
بازم نگاهم رفت سمت امين... "اين بچه انقد خوابش سنگين نبود ..."
با صداي بالا رفتن در پاركينگ از اون شكلي كه بعد از پرت شدن گرفته بودم سريع در اومدم و بيرونو نگاه كردم ...
ماشينش بيرون اومد و بدون ان كه من ببينمش گاز داد و رفت درم پشتش دوباره بسته شد ...
حيــــف اي كاش خونشون سنتي بود مثل خونه حاجي ، اين جوري شايد ميديدمش...
يه دفعه به خودم اومدم من داشتم چيكار ميكردم.... چرا بايد اونو ببينم و انقدر هم مشتاق باشم ؟
ماشين كه پيچيد توي خيابون اومدم از كنار پنجره رد شم كه چشمام يه لحظه روي موتوري كه اومد توي كوچه ثابت موند...
سر كوچه بود و داشت به خونه نگاه مي كرد ... هم به خونه حاجي و هم به خونه مسعود اينا...
يه ترسي به دلم نشسته بود نگاه كردن به كوچه اي كه فقط دو تا خونه توش بود اونم اين طور مشكوك يكم ترسناك بود ...
ترسناك تر از همه اين بود كه تو اين دو تا خونه بزرگ فقط من بودم امين ...
romangram.com | @romangram_com