#چراغونی_پارت_184

_ديگه بريم تا امين بيدار نشده و اين داداش عاشقت يه دست گل ديگه آب نداده...

انگار فقط من نبودم كه فهمیده مسعود بند رو آب داده، شهروزم فهميده بود:

_تو هم فهميدي؟ بيچاره داداشم... من موندم چه جوري ميخواد به نورا حالي كنه دوسش داره...

_عشق كه حالي كردن نميخواد خانومم... وقتي بياد نورا كه سهله سنگم باشه حاليش ميكنه...

نگاش كردم... با عشق... نگام ميكرد... با عشق... پلك زدم... پلك زد... و بعدش جدي شد و گفت:

_ديگه بريم... خوب نيست زياد تو اين وضعيت موندن... يه كاري دست خودم و خودت ميدم حالا بعد بيا درستش كن...

انقد از اين حرفش خجالت كشيده بودم كه همون جوري مسكوت تا خونه موندم... خودش كنار همون مغازه لوازم بهداشتی ايستاد و بدون اين كه به من بگه رفت و با يه نایلون مشكي برگشت و من بازم داشتم از خجالت ميمُردم...

خدا بگم اين نورا رو چه كنه با اين درخواستش!!... تازه ميگه من كه حرف بدي نزدم.!!!

& نورا &

در رو آروم باز كردم و خيلي بي سرو صدا بستمش.

حتي اون صداي كوچيك هم باعث شد امين تو جاش يه تكوني بخوره ولي بيدار نشد.

يه نفس راحت كشيدم و روي تخت دراز كشيدم ...

كلافه بودم... دست خودمم نبود اين روزا بيشتر اوقات كلافه بودم

romangram.com | @romangram_com