#چراغونی_پارت_183
تو همون خنده هم دلیلش رو براش گفتم اونم لبخندي دندون نما زد و تموم سي ودوتا دندونش رو به نمایش گذاشت
_نقطه مشترك يعني همين خــــــــانم
گردنبند رو با تموم وجودم بستم به گردنم... به خودم که نمي تونستم دروغ بگم عاشق شهروز نيستم... با حرفايي هم كه زده مطمئنم اونم دوسم داره... شايد خیلي بيشتر از من...
_ممنونم
_خواهش ميكنم خانومم... حلقه هم بمونه تا عقد...و يه چشمكم زد كه دلم ضعف رفت واسه اون چشمك و گفت:
_البته نشون رو مادرشوهرت برات مياره... اونم چند روز بعد از اين كه اومدن... در ضمن... من با مسعود هم حرفام رو زدم... اونم ميدونه
_ من تو کار تو موندم... همه ميدونن جز من... خوب اول ميومدي از خودم ميپرسيدي شايد جوابم منفي بود...
_تو ميتونستي به من جواب منفي بدي؟!... بيچارت ميكردم دختر... انــقـدر ميومدم و ميرفتم تا كلافه شي و خودت دستم رو بگيري وببري محضر عقدم كني...
دستام رو، رو به بالا گرفتم و گفتم:
_خدايا من از دست اين چه بكنم؟!!
_هيچي عزيزم... زندگي...
ماشين رو روشن كرد و تو همون حالت گفت:
romangram.com | @romangram_com