#چراغونی_پارت_182
بلند خنديد:
_من قربون اين جواب مثبتت برم كه مثل تموم كارات عجيب و غريبه
بعدم دستاش رو باز كرد... يه لحظه فكر كردم ميخواد بغلم كنه... از ترس خودم رو چسبوندم به در ماشين
_داري چيكار ميكني ديونه؟؟!
ولي اون يه دستش رو گذاشت پشت صندلي و با دست ديگش داشبورد رو باز كرد و از توش يه جعبه كوچيك درآورد...
در حالي كه تو اين مدت داشت موذي نگام ميكرد جعبه رو گرفت طرفم
_ميخواستم ديروز بهت بدم كه پيچوندي و نيومدي...
دستام نميرفت که جعبه رو ازش بگيرم... من هنوز جواب قطعي رو بهش نداده بودم و شازده حلقه هم خريده بود...
حالا از كجا معلوم حلقه باشه؟!... از شهروز بعيد نیست توش يه كليد گذاشته باشه و بگه بيا اينم كليد قلبم براي تو... والا...
وقتي ديد نميگيرمش خودش درش رو باز كرد... چشمام از چيزي كه داشتم میدیدم گرد شده بود... حالا فهميدم خدا واقعا من و شهروز رو براي هم آفريده...
با تعجب دستامو دراز كردم و زنجير طلا سفيدی كه پلاکش یه كليد بود رو آروم آوردم بالا و نگاش كردم...
_اينو گرفتم که بدوني كليد قلبم دست توئه...
يعني اون موقع دلم ميخواست خودم رو تو دريا غرق ميكردم با اين حس ششم قوی... داشتم منفجر ميشدم از بس که خودم رو کنترل کرده بودم که نخندم... ولی طاقتم تموم شد ویهو زدم زیر خنده...
romangram.com | @romangram_com