#چراغونی_پارت_181
_مادرت چي؟!.. اون آرزوي يه عروس همه چي تموم رو داره ولي من....
_مادرم عاشقه مرسده... عاشق پدرم... مگه نميدوني با چه مكافاتي با بابام ازدواج كرد؟!
... اونم مردي كه زن و بچش رو توي جنگ از دست داده بود و از جنوب اومده بود اينجا تا فراموش كنه چه بلايي به سر خوش و خونوادش اومده كه عاشق مادرم شد... مگه مادرم پدرمو قبول نكرد؟! اون وقت چطور ميتونه عشق رو تو چشماي من ببينه و مخالفت كنه؟؟ در ضمن قبل از سفر در موردت با بابا حرف زدم... مطمئنم مادرم تا الان همه چيز رو ميدونه...
با ترس گفتم:
_بابات نظرش چي بود؟!
_هيچي... فقط گفت: "خدايا شكرت كه به همين زودي نوه دار ميشم"
_يعني موافق بود؟
دستاش رو آورد بالا و يه دونه زد روي دماغم و گفت:
_آره خانم خوشگله... موافق بود... آخه كي ميتونه از تو بهتر باشه واسه من؟!
خودم رو كشيدم عقب
_آهـــاي! مواظب دستت باش... امشب خيلي هرز ميره ها... تو که هنوز محرمم نيستي...
درجا فهميدم چی گفتم... يعني چي كه هنوز محرمم نيستي؟!!... يعني قراره محرمم بشه؟!!... با دهان بسته يه لبخند زدم كه میدونم قيافم دقيقا شبيه ديونه ها شده بود...
romangram.com | @romangram_com