#چراغونی_پارت_180

_شدم... ولي تو كه عاشقم بودي چطور ميتونستي اون همه دوست دختر رنگ و وارنگ داشته باشي؟ چطور ميتونستي از هر كسي كه خوشت اومد يه حلقه بخري و بدي بهش و بگي ميخوام باهات ازدواج كنم؟

_وااي مرسده... مرسده... چطور نفهميدي اينا همش يه شيطنت بود، اونم تا كي؟ تا زماني كه 21 و يا 22 سالم بود... واسه اين كه با بچه ها دور هم بخنديم و فراموش كنم که ديگه تورو ندارم... دروغ نميگم... بعدِ ازدواجت شايد پنجاه تا دوست دختر داشتم... با همون ها هم سر گرم بودم ولي...

کمی مكث كرد و گفت: با هيچکدومشون نبودم... خيلي از دوستام بهم پيشنهادم دادن ولي من نمي تونستم...

دوست نداشتم حتي با وجود اينكه تو دیگه نيستي، به زني كه شايد بخوام در آينده داشته باشم هم خيانت كنم

ولي به خاك علي قسم، بعد از مرگش هيچ كسي تو زندگيم نبود... نميگم منتظر بودم بلايي سرش بياد و بيام سراغت؛ كه اگه اينطور باشه خدا منو بكشه... ولي باور كن بعد از اون ماجرا باتوجه به شرایطی که داشتی نميتونستم با كس ديگه اي باشم...

شبي كه امين به دنيا اومد یادته؟ من تا صبح بيرون در بيمارستان توي ماشين نشسته بودم و به اینکه چرا باید تو چنین موقعیتی تنهاباشی فکر میکردم...

اشكم سر خورد روی گونم... اين چي مي گفت؟!!

_مرسده... فكراي منحرفت رو بريز دور... بذار زندگيمون عوض بشه... بذار من رنگ آرامش رو ببينم... با تو و پسرم...

_ پسرت؟!!!

_آره... امين پسر منه... چه بخواي چه نخواي... چه با من ازدواج كني چه..... نميخوام به چیزی غیر از این فکر کنم ویا حتي حرفشو بزنم

_ولي مردم؟!

_چرا ميخواي احساس هر دومون رو ناديده بگيري به خاطر حرف مردم؟!

چرا ميخواي به خاطر چیزایی كه هيچوقت اتفاق نميفته با من نباشي؟!... قول شرف ميدم خوشبختت كنم... تو فقط با من باش، من برات هرکاری میکنم

romangram.com | @romangram_com