#چراغونی_پارت_179


_از بيهوشيم چيزي يادم نيست ولي وقتي به هوش اومدم و تو رو بالاي سرم ديدم كه رو صندلي کنار تخت نشستي.....

نتونستم بهش بگم دلم رو لرزوندي... نتونستم بگم اون موقع بود كه كه دلم خواست شوهرم باشي... چــقـدر خودم رو براي اين حس لعنتي زجر دادم... چقدر خودم رو لعنت كردم و از خدا خواستم من روبه خاطر این افکارم ببخشه...

صداش با يه خنده كوتاه بلند شد:

_واسه همين وقتي به هوش اومدي يادت نبود كجايي و چه اتفاقي برات افتاده؟! كلي هم غر زدي به جون من ِ بدبخت كه چرا وقتي بيهوش بودي بلندت كردم و گذاشتمت روي تخت!... چرا مادرم رو خبر نكردم و خودم موندم بالا سرت!... آخ كه چقدر دلم ميخواست اون چشمات روکه با طلبكاري زل زده بودن بهم رو در بيارم خانم بد اخلاق...

آروم خنديدم... ولي با حرف بعدش خنده رو لبام ماسید... اصلا لال شدم...

_از اون شب فهميدي يه حسي به من داري؟؟ واسه همين يه مدت ازم فراري بودي؟! آره؟!

آره... ميخواستي همين رو بشنوي دیگه؟ آره... همون موقع بود كه واسم فرق كردي…_

همون موقع بود كه ديدم تو فقط اون شب نبودي تو همه جا بودي ... انگار ميدونستي من كي بهت نياز دارم كه به يه مرد نياز دارم تو هم بودي ...

امين واكسن داشت تو بودي ... امين مي خواست بره مهد قبول نمي كرد بازم تو بودي ... اصلا هميشه بودي و من تمام اين مدت فكر ميكردم همش به خاطر اينه كه مثل برادرمي ....

ولي بعد ديدم نه اين طور نيست ... تو هيچ وقت مثل مسعود نبودي... تو مثل هيچ كس نبودي، حتي علي... نميخوام شما رو با هم مقايسه كنم ولي خودمم نميدونم مني كه عاشق علي بودم، تموم رفتارهاي علي همون هایي بود كه آرزوم بود، چي شد كه.....

_عاشقم شدي؟!

انقدر آروم و نامطمئن اين سوال رو پرسيد كه حس كردم اگه بهش دروغ بگم همينجا از ناراحتی سكته ميكنه


romangram.com | @romangram_com