#چراغونی_پارت_178

ياد حسی كه نسبت به شهروز داشتم باعث شد شروع كنم به حرف زدن:

_از كي و كجا بود رو نميدونم... شايد همون روزي كه مسعود مثل هميشه توي اردو بود و مامان و بابا هم رفته بودن مشهد... امين هم اون موقع تازه يه سالش بود... تا اون موقع تو فقط پسرعمم بودي... پسرعمه اي كه بيشتر مواقع با هم بحث ميكردیم... تك پسر لوسی كه پدرو مادرش بي نهايت دوستش داشتن...

دستاش شل شد و روي فرمون نسشست... منم صاف نشستم و زل زدم به جلو ...هنوز هم همونجا بوديم؛ حتي ماشين رو هم خاموش كرده بود

اون شب رو نميدونم يادته يا نه، امين مريض بود. يه تب ويروسي گرفته بود و منم كه تو خونه تنها بودم... بچم همش ناله ميكرد و منم جز اين كه داروهاشو بدم و روي سرش دستمال مرطوب بذارم كاري نمي تونستم بكنم...

نميدونم چي شد كه تو اومدي. تويي كه تا زمانی که مسعود نبود اين ورا زياد پيدات نمي شد چه برسه اون موقع شب! حدود ساعت 10 بود... با اومدنت انگار دنيا رو بهم دادی... انگار يكي بود كه بتونم كنارش آروم باشم...

برگشتم طرفش و و با لبخند گفتم:

_يادته تا صبح كنارش مونديم تا تبش اومد پايين؟ خودمم تب داشتم... تب عصبي... از استرس زیــاد... همین كه امين تبش اومد پايين ديگه طاقت نياوردم و بيهوش شدم...

_يادمه... مگه ميشه اون شب رو یادم بره؟!... شبي كه حس داشتن يه خانواده رو تجربه کردم... حس اين كه بچه خودمه که داره تو تب میسوزه... نميدونم اون شب چم بود!... ميدونستم تو خونه تنهايي و امين هم مريضه... دلم آروم و قرار نداشت... يه وقت به خودم اومدم ديدم جلو خونتونم...

وقتي حال امين رو ديدم انگارخودم هم باهاش درد ميكشيدم... تبش که پايين اومد و آروم خوابيد تازه تونستم يه نفس راحت بكشم... اما وقتي برگشتم طرفت تا ابراز خوشحالي كنم چشمات آروم آروم روي هم اومد و از هوش رفتي... اصلا متوجه نشده بودم كه خودِ تو هم تب داری و حالت خوب نیس... بعد از اين كه دستامو به پيشونيت چسبوندم فهمیدم

تبت اونقدر بالا بود كه يه لحظه ترسيدم... جونم داشت بالا میومد وقتي اونقدر بد حال بودي...

با دستايي كه ميلرزيد بلندت كردم و گذاشتمت روي تخت... رفتم برات سرم و دارو گرفتم... اگه بگم مردم و زنده شدم تا بهوش بياي دروغ نگفتم...

وقتی توي اون تب وبيهوشی، من رو با علي اشتباه ميگرفتي آتیش میگرفتم... دستمال مرطوب رو که روي پيشونيت ميذاشتم ميگفتي: "علي دارم آتيش ميگيرم"... وقتي سوزن سرم رو وصل میكردم گفتي: "آخ علــــي"...

شايد براي بار هزارم تو زندگيم به علي حسودیم شد كه تو بیهوشی هم به فکرشی ولی من هيچ جايي تو زندگیت ندارم... براي هزارمين بار آرزو كردم كه اي كاش من جای علی ميمُردم و اون پيشت بود تا تو انقدر زجر نكشي...

romangram.com | @romangram_com