#چراغونی_پارت_177
نتونستم بگم دختر باشه... نتونستم بگم بيوه نباشه... تموم اين حرفا تو گلوم موند و بيرون نيومد... چشمهام رو بستم و دستام رو روي گلوم گذاشتم...انگار ميخواستم اين طوري بغضي كه تو گلوم بود رو بفرستم پايين
با حس دستاش روي دستام انگار برق گرفتتم... تند چشمام رو باز كردم و خواستم دستم رو از زير دستاش بيرون بکشم كه صداي آرومش اومد...
_كه دختر باشه؟ ... كه بيوه نباشه؟ ... كه يه پسر نداشته باشه؟ ... كه ازم بزرگتر نباشه؟...
حرفاي دلمو ميزد؛ حرفايي كه ميخواست خفم كنه ولي بيرون نميومد
اولين اشكم از چشمام غلطید و راه رو براي بعديا باز كرد. ناخدآگاه ياد علي افتادم؛ ياد شبي كه مامانم گفت میخوان با خانوادش بيان خواستگاري... زياد تعجب نكردم، چون هميشه مي فهميدم كه يه حسي به من داره...
پلك زدمو چشماي تار از اشكم شفاف شد... توي همين پلك زدن ها تموم لحظات خوش زندگيم با علي اومد جلو چشمام... و پشت سرش هم تموم تنهايي هام...
ياد زن حامله ای افتادم كه بچش رو به دنيا آورد در حالی که تنها بود... ياد وقتي كه از اتاق عمل خارج شد ولی منتظر شوهرش نبود که با دسته گل وارد اتاق بشه... تا پيشونيشو ببوسه و بهش تبريك بگه...
ياد وقتي كه از راه رفتن بچش جاي خندیدن، گريه كرده بود چون نمي تونست به تنهایی خوشحال باشه...
ياد شب هايي كه تنها كنار پسر مریضش كه تب داشت مي نشست و شوهرش نبود كه همدمش باشه...
مگه پدر، مادر و برادر ميتونستن جای شوهر رو بگیرن؟؟!
هر كسي جاي خودش رو داره... حرفايي كه يه زن به شوهرش میگه رو مگه ميتونه با مادرش درمیون بذاره؟!
چقدر تنها بود تو تمام اين لحظات ...
romangram.com | @romangram_com