#چراغونی_پارت_176

_گفته بودم منتظرت ميمونم... كمي مكث كرد و دوباره گفت: و موندم...

صدام ميلرزيد

_ديروز بهت گفتم تمام حرف هاي اون روزت رو نشنيده ميگيرم... فراموش ميكنم

بر خلاف من محكم گفت:

_نميخوام فراموش كني... حالا كه شنيدي نبايد فراموشش كني؛ بلاخره دير يا زود بايد بهت ميگفتم كه داري چه بلايي به سرم مياري... فكرت و يادت، با قلب و روحم چي كار ميكنه...

بي مقدمه گفتم:

_ولي ما هيچ نقطه مشتركي نداريم... شايد اگه فاميل نبوديم حتي الان تو ماشينتم نمي نشستم...

خيلي سعي مي كرد آروم باشه ولي نميتونست... با صدایي كمي بلند تر از حد معمول پرسید:

_تو بگو نقطه مشترك يعني چي؟!

واقعا نقطه مشترك يعني چي؟؟ من چه جوابي باید بهش ميدادم؟!

_خـــوب...خـــــوب، تو از من كوچیكتري... تازه اين يك طرف قضيه است... من يه بيوه ام... حتي امينم هست... شايد الان منو بخواي و بگي دوستم داري ولي از کجا معلوم چند سال ديگه خسته نشي؟...از من... از نگاه اطرافیان... از حرفا و کنایه های احتمالیشون... از پچ پچ هاشون... از كجا معلوم همين هارو به روم نیاري؟

صدام نا خدا گاه بلند تر شد ولي بغضمم گرفته بود ...

_از كجا معلوم نري سراغ يه ترگل ورگل تر كه هم كوچيك تر باشه و هم شاداب تر و هم...

romangram.com | @romangram_com