#چراغونی_پارت_174
درسته به قراری که ازم خواسته بود برم، نرفته بودم... بهشم گفته بودم که نمیرم... ولی خیلی بده که همیشه جلو چشممه؛ حتی دیروز از مسعود هم زودتر اومده بود خونه... حواسم بهش بود که تمام مدت می خواست یه جوری باهام صحبت کنه ولی من خودمو مثل جزامیا ازش دور میکردم...
آخه پسره با اس ام اس بهم گفته میخوام در مورد ازدواج باهات صحبت کنم...
چجوری میتونستم روی پیشنهاد ازدواجش فکر کنم؟! پس حرف مردم چی؟!... دید خانواده ها به این موضوع چی؟!
حالا تمام اینا یه طرف، اون یه پسر مجرده و من حتی یه بچه هم دارم!!... میدونستم که همه چی رو درباره من میدونه و با دونستن این موضوع ها اومده جلو ولی با کوچیکتر بودنش چه کنم؟!
چرا تا حالا انقد این موضوع واسم بزرگ نبود آخه ؟ چرا قبل این که بهم پیشنهاد بده این مسائل مهم نبود؟
شاید چون همیشه فکر می کردم حسم یه حس یه طرفه است...
فکر كه می کنم میبینم چه جوری میتونم تو زندگیم سرکوفت کوچیک تر بودنشو بهش نزنم؟!... منی که علی با اون تفاوت سنی تکیه گاهم بود حالا میتونم به شهروز تکیه کنم؟!
با صدای بوق ماشین از فکر اومدم بیرون و به اطراف نگاه کردم... چند تا کوچه هم از اون مغازه جلوتر اومده بودم... خندم گرفت... بعید نبود با این فکر مشغول سر از خارج شهر درمی آوردم... چرخیدم تا راه اومده رو برگردم که دوباره صدای بوق یه ماشین اومد...
به طرف خیابون نگاه کردم و با دیدن اون ماشین مشکی و شیشه های دودیش که مطمئنا نمیتونست برا کسی جز شهروز باشه شکه شدم...
مثل هميشه این سوال تو ذهنم اومد آخه چرا این بشر شیشه های ماشینش رو دودی کرده؟
همین طور بی حرکت ایستاده بودم و به ماشینی که رانندشم نمی دیدم نگاه میکردم... شیشه سمت کمک راننده رو داد پایین و درحالی که یکم خم شده بود گفت:
_افتخار میدین خانم؟... بعدم با خنده گفت: مغازه کجا تو کجا؟! حواست نیستا خانم خانما...
به طرف ماشن حرکت کردم چون اگه می خواستم حرف بزنم باید داد می زدم تا صدامو بشنوه... همونطور که سعی داشتم حواس پرتیم رو پنهون کنم گفتم:
romangram.com | @romangram_com