#چراغونی_پارت_173


همین طور که داشت حرف میزد از آشپزخونم رفت بیرون چادرشو از جلوی چوب لباسی کنار در برداشت روی همون بلوز دامنش پوشید و کیف دستیشم گرفت توی دستش و رو به من که هنوزم داشتم نگاش می کردم که کجا داره میره گفت:

_چند تا خیابون جلوتر یه لوازم بهداشتی هست که فروشندشم یه خانمه، میرم اونجا وسایلی رو که میخوای برات میخرم تا این برادرم نرفته داروخانه آبروشو جلوعام و خاص نبرده. چیز دیگه ای نمیخوای؟

فكر كن بره بگه چه مدلشو ميخواين آقا مثل كسايي كه يه موجود عجيبو ديدن زل بزنه بهشون ...

بعدشم با يه خداحافظي رفت.

از جام پاشدم و به طرف پنجره رو به حیاط رفتم... مسعود و شهروز روی پله نشسته بودن و مرسده داشت باهاشون حرف میزد بعدم تند ازخونه رفت بیرون...

منم ديگه نايي نداشتم براي همين به طرف اتاقم راه افتادم...

وسط پله ها رسیده بودم که در ورودی باز شد و شهروز تند اومد تو منو ندید... فقط سریع سویچ ماشینش رو از جلو در برداشت و از خونه رفت بیرون...

منم همون طور مات خيره به در بسته موندم اين يكي هم رفت خريد ؟؟

& مرسده &

در رو با صدای بلندی بهم کوبیدم... انقد حرص داشتم که نمیدونستم چه جوری خالی کنم...

خیلی اعصابم سر جاش بود... خودم کم مشکل داشتم... کم فکرم درگیر بود... این پسره هم اول صبحی برنامه درست کرده بود... هم خودش از خجالت داشت میمرد هم من...

هنوز اعصابم به خاطر اس ام اس دیروز شهروز سر جاش نیومده بود وکه این ماجرا هم شده بود قوز بالا قوز...


romangram.com | @romangram_com