#چراغونی_پارت_171
_مي دونم ...خودم دارم شب و روز به اين فاصله فكر مي كنم...
مطمئنا نورا ميتونه خودش رو با من وفق بده، نمي تونه؟ ما ميتونيم با هم كنار بيايم اگه همديگرو دوست داشته باشيم...
نمي دونم چرا انگار از حرفاي من خوشش نيومد؛ چيزي هم نگفت...با بازشدن در هر دو به طرف در برگشتيم... مرسده بود...
لباس پوشيده و آماده بيرون رفتن بود ... معلوم بود نمي خواد باهامون چشم تو چشم بشه. بي حرف داشت از كنارمون رد ميشد كه شهروز گفت:
_تو ديگه كجا شال و كلاه كردي خانم؟
انگارمنتظر بود که ازش سوال بپرسيم تا هر چي دق و دلي داره سرمون خالي كنه چون با غضب برگشت طرف شهروز و من، و بيشتر تو روي من گفت:
آخه به شما چه؟ هـــــا؟ به شما چه ؟ من ميخوام بدونم چرا تو هركاری دخالت مي كنيد كه اين نورای بيچاره اين جوری حالت رو بگيره
ديگه منظورش به من بود و به كل شهروز رو فراموش كرد... در حالي كه به در حياط اشاره مي كرد گفت:
دارم ميرم خريد، مي خواين شما بفرمايين بگم چي مي خوام؟
سرمو انداختم پايين، حرفي نداشتم بزنم... حرفش كاملا درست بود..
&نورا&
با صدای مرسده چشمامو از در بسته ای که شهروز ازش بیرون رفته بود گرفتم
romangram.com | @romangram_com