#چراغونی_پارت_170
اعصابم بهم ريخت... پسره احمق حالا يه آتو گير آورده که اذيتم كنه و دستم بندازه...
_درد... چته؟ خجالت كشيدن من خنده داره؟ خودت پسري خجالت نكشيدي؟
همين طور كه مي خنديد روي پله ها نشست
_واي داداش اين نورا واقعا تكه... تا حالا كسي اين طوری حالت رو نگرفته بود... به كل ضربه فنيت كرد پسر...آخه من موندم يكي نيست بگه "به تو چه كه مي پرسي چي لازم داريد! " اصلا تو از كي تا حالا اينقدر خود شيرين شدي؟!
نفسمو كلافه دادم بيرونو گفتم:
_ مي ترسم واسش اتفاقي بيفته.... بعدم خيلي آروم گفتم "نگرانشم..."
كلمه آخرم خيلي آروم بود. یک درصد هم فكر نمي كردم شهروز شنيده باشه ولي با سكوت يه دفعه اي شهروز مشخص بود كه شنيده چي گفتم...
به طرفش برگشتم... خيره خيره نگام مي كرد... سوالي گفت:
_به تو چه ربطي داره كه نگرانش باشي؟! اونم اين همه؟!
خودمم نمي دونستمم... يعني مي دونستم ولي نمي تونستم برگردم به شهروز بگم دلم گيره... نمي تونستم بگم احساس مي كنم حتی آب خوردن اين دخترهم به من مربوطه...
_من اين سكوت رو ميشناسم... سالهاست خودم دارم تو اين سكوت مي سوزم داداش...
بازم تنها جواب سوالش خيره شدنم بهش بود... انگار اونم با تمام حرف نزدن هاي من مي فهميد چي تو دلمه... يه دفه بي هوا كوبيد پشت كمرم و گفت:
بند رو آب دادی داداش من... سكوت كرد و بعد خيلي آروم گفت: ولي تو و اون مثل زمين و آسمونيد...
romangram.com | @romangram_com