#چراغونی_پارت_169


به مرسده نگاه كردم با دهن نيمه باز نگام مي كرد...

آروم گفتم :

_مگه چی گفتم؟! من كه حتي ازش خواهشم كردم!!!

دوباره به مسعود نگاه كردم... بي صدا از رو صندلي بلند شد... خواست از آشپزخونه بره بيرون...

شهروز هنوزم داشت ميخنديد... البته ريز ريز... و سرش رو هم تا ته كرده بود توي روزنامه...

&مسعود &

روي پله ها ايستادم... باورم نميشد... اين دختر ديوونه بود... داشت منو هم ديوونه مي كرد...

توي تموم عمرم انقدر خجالت نكشيده بودم... هنوزم از یادآوری حرفش سرخ ميشم... آبروم پيش شهروز هم رفت...

يكي نسيت به من بگه آخه مرد حسابي به تو چه ميخواد كجا بره؟... تو كه ميدوني اون به هيچ صراطی مستقيم نيست... دهنشم كه ماشالله همش ازش نقل و نبات ميباره...

تنها كاری که تونستم انجام بدم اين بود كه از آشپزخونه بيام بيرون... بيچاره مرسده... حتي نديدم قيافش تو اون لحظه چه طوری بود.

صداي باز شدن در هال اومد... برگشتم عقب كه ديدم شهروز با يه قيافه جدي اومد بيرون و به سمتم حرکت کرد...

خجالتم بيشتر شد و روم رو ازش گرفتم و برگشتم به طرف حياط كه يه دفعه صداي شليك خندش بلند شد... انقدر بلند خنديد كه احتمالا همسايه ها هم شنيدن...


romangram.com | @romangram_com